جمعه مبارک¹
امروز درحالی نمازمو خوندم که وقتی تموم شد، ۶ دقیقه مانده بود به طلوع آفتاب...
اینطوری پیش بره بیست سال دیگه میتونم به محض گفتنِ اذان؛ نمازمو بخونم...🥹😅
جمعه مبااااااااارک 🪐🦋
امروز درحالی نمازمو خوندم که وقتی تموم شد، ۶ دقیقه مانده بود به طلوع آفتاب...
اینطوری پیش بره بیست سال دیگه میتونم به محض گفتنِ اذان؛ نمازمو بخونم...🥹😅
جمعه مبااااااااارک 🪐🦋
_ ببخشید، میتونم بپرسم روش مطالعه تون به چه صورت هست؟!
+ بله؛ با پفک 🥺

خب؛ اگه فکر کردید بخاطر اینکه درس نخونم¹ و وقتی امتحانمو خراب کردم دلیلی براش داشته باشم²؛ میرم روضه و تجمعات و مهمونی و ... ؛ باید بگم که درست فکر کردید...😏
سلام به بابالنگ دراز عزیزم
که دستهایش هم همیشه برای کمک به من دراز است...
راستی؛ جودی هم هرگز بابالنگ دراز را ندیده بود
مثل من!
اما دوستش داشت
مثل من!
و همیشه زیر سایۀ لطف و حمایتِ بابالنگ دراز بود
مثل من!
و همه چیزش را
پیشرفت هایش را، خوشی هایش را
و حتی غم های عزیزش را
مدیونِ او بود
مثل من!
جودی تا قبل از بابالنگ دراز
عمرِ خود را به تباهی وسیاهی و گمرَهی و سردرگمی میگذراند
و بعد از بابالنگ دراز؛ معنای زندگی را دریافت؛
مثل من!
جودی حتی وقتی احساس میکرد چیزهایی یا کسانی را دوست دارد
باز هم نمیتوانست دست از دوست داشتنِ او بردارد
مثل من!
جودی خیلی خوب میدانست که جنسِ علاقه اش به بابالنگ دراز با تمام علاقه های دنیایی توفیر دارد
مثل من!
جودی ریز ترین جزئیات زندگی اش را برای بابایش تعریف میکرد و این فکر که «شاید زیادی حرف میزند» جلودارش نبود
مثل من!
جودی نمیتوانست یک لحظه تصور کند که بابا لنگ درازی نباشد و او برایش ننویسد
مثل من!
دوستت دارم و به وجودت در زندگی ام محتاجم...
برایم بمان و بگذار من هم برای تو بمانم...
پرورش یافته زیر بالِ حمایت و مهر تو: آنکه بیش از خودش میشناسیاش...
پ.ن: امروز درحالی نماز صبحمو خوندم که وقتی تموم شد، یک دقیقه مونده بود به طلوع آفتاب ! (◍•ᴗ•◍)
حالا خوب شد روش نوشته : لایه بردارِ ملایم
و اینقدر میسوزه پوست صورتم..
اگه مینوشت: لایه بردارِ تند و سریع و خشن
چی به سرم میومد ؟! 😒
روضه و رزقِ اشک امشب؛ واسه پخت و پز و بشور و بسابِ امروز و از خود گذشتگی هام بوده؟!
وگرنه من کجا و لیاقتِ گریه کردن برا خانم کجا ؟!
از صبح تا حالا یه صفحه که هیچ، یه کلمه هم نتونستم درس بخونم...
یه کدو قِلقلی رو بُردم مهد که تو خیابون وقتی با اون فُرمی که چندین سایز از هیکلش بزرگتره و یه کوله پشتی گوگولی با کلی خوراکی توی ظرف در دار های گوگولی تر از کوله ش؛ میدوئید، همه با ذوق و خنده به حرکاتش نگاه میکردن...
بعد اونهمه مسیر رو پیاده برگشتم خونه، ظرفارو که حس میکردم اگه کسی ندونه فکر میکنه ما ماهی یه بار طرف میشوریم (از جهت حجم) شستم و مشغول آماده کردن افطارونه شدم😌
البته اولش حس خوبی داشتم بعد کمرم داشت نصف میشد و حالم خیلی بد شده بود چون الکی الکی ۴ ساعت وقتمو گرفت...
مامانم امروز تزریق داشت بابت چشمهاش...
خیلی درد کشید، با دو تا چشم پانسمان کرده برگشت خونه...
خیلی سعی کردم پیشش بغضم نشکنه
سر نماز مغرب هم خیلی خودمو کنترل کردم که گریه م نگیره
ولی بعدش سر تسبیحات خانم فاطمهزهرا ؛ گریه کردم و صداشون کردم و سلامتی مادرمو از مادرِ حسن و حسین و زینب و محسن کوچولو خواستم...
حس بدی داشتم ولی الآن آرومم، اشکالی نداره که تا الآن نتونستم درس بخونم...
دلم تو خونه پوسید...
دوستدارم برم بیرون، برم روضه، برم تجمعات، بعدشم خرید که حسن ختام همه برنامه هامه 😄
چقدر حرف زدم...
خیلی دوستدارم آخر هر نوشته توی روز یه گزارش تصویری هم داشته باشم، اینطوری بعدا که اینجا رو میبینم، کلی خاطراتم زنده میشه...
تا ببینیم چی میشه...
فعلا این چهار تا امتحانو از سر بگذرونم...😶🌫️
با صدای بلند آلارم گوشیم بیدار شدم، نمازمو خوندم و دوست دارم دیگه نخوابم ولییی چون دراز کشیدم، خوابی که پریده بود با سرعت خودشو بهم رسوند...
چشام میسوزه!
خدای عزیزم
خیلی خوشحالم که امروزم رو هم با تو شروع کردم
خوشحالم که با اسامی زیبات صدات کردم و قلبم آروم گرفت
روزم رو با نام و یاد و مهر و لطف و کَرَم همیشگی ت شروع میکنم...
به امید ِ فقط خودت...
خیلی دوستت دارم، چون تنها تو میتونی در طوفانهای خیلی سختِ زندگی، آرامشی به مخلوقت بدی که همه انگشت به دهان بمونند...
خدای عزیزم، من مثل بنده های مخلص تو نیستم و با صراحت میگم که بندهی بدت هستم منتها همیشه جا پای عشق تو رو توی زندگیم حس کردم، اگر من بنده ی خوبت بودم برام چه کارها میکردی؟!
در یک متنی خوندم که عارفی به تو التماس میکرد تا هرچه که لحظه ای اون رو از تو دور میکرد رو ازش بگیری...ولو نعمت های خوبی که در جهت امتحانش بهش داده بودی...
من به اون مرحله نرسیدم تا خودم رو در تو حل کنم
اما ازت میخوام هرچه که حالم رو بد میکنه، هرچیز که باعث میشه من از یادِ تو غافل بشم و به بیراهه برم رو از من دور کنی
چون من قادر به دفع این گزند ها نیستم...
مثل نوزادی هستم که حتی نمیتونه مگسی رو از خودش دور کنه
و شنیده ام تو از مادر مهربان تری...
چقدر دنیا با تو خوب و آرومه و چقدر دنیای بدونِ تو سیاه و بی معنیه...
راستی؛ واقعا آنها که تورا ندارند و با تو حرف نمیزنند؛ چطور زندگی میکنند؟!
چطور دنیا و مصیبت هاش را تاب می آورند؟!
دوستدارِ همیشگیِ تو: آنکه بیش از خودش میشناسیاش...
خب
از کتاب اول که باید ترجمه شه و کلی کار میبره و حوصله سر بره؛ فعلا ۱۹ صوت گوش کردم و یادداشت برداشتم...
منتها (دقت میفرمایید که مدام از نامِ کاربریِ خوش معنایم استفاده میکنم دیگه؟!) محدوده میان ترم خیلی بیشتر از این حرفاست و عمرا بتونم تو سه روز برسونم خودمو...
کتاب دوم؛ حدود هفتاد صفحه ست محدوده میان ترم، امشب بیست صفحه خوندم، اگر در چهار روز آینده هر روز ۱۰_۱۲ صفحه بخونم؛ کافیه...
کتاب سوم هم حدودا هفتاد صفحه ست منتها ( 😏 ) یه کلمه هم نخوندم ازش و چهار روز وقت دارم براش...
از کتاب چهارم یه مقدار مرور و تمرین داشتم و فردا هم یه بار دیگه نیگاش کنم، کافیه...
با این تفاسیر از کتاب اول نمره خوبی نمیگیرم...
و کتاب سوم رو هم اگه تنبلی کنم و نخونم 🥲🫠
خدایااااا من تورو دارم
و تو کمکم میکنی تا این چند روز باقیمونده تا امتحانا
با انرژی از خواب پاشم، خسته نشم و هی نخوابم، به همه کارام هم برسم، درسامم بخونم...
منتظر کمک های بی دریغت مثل همیشه هستم...